طراحی_نقاشی

گریم هنری است بر پایه ی نقاشی و مجسمه سازی             گریم در اصل یعنی خطوط پیری بر چهره انداختن به حالت ادا و مسخره

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

سلام دوستای خوبم   با یه معذرت خواهی بابت چند وقت نبودنم شروع میکنم!!   من دانشگاه قبول شدم رشته ی مورد علاقم گریم و زیادی مشغول شدم    حتما حتما در اولین فرصت مطالبم رو جدید و به روز میکنم و حتما از گریم وانواع آن برای علاقه مندان به این رشته توضیح میدم قلب

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

Siavash Mahvis

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

/جشنواره هنرهای تجسمی فجر/
شرکت 1400 هنرمند در جشنواره تجسمی فجر

خبرگزاری فارس: دبیر اجرایی نخستین جشنواره تجسمی فجر می‌گوید بیش از 1400 هنرمند با ارسال 6 هزار اثر در بخش‌های مختلف این جشنواره شرکت کرده‌اند.


به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از ستاد خبری نخستین دوره این جشنواره، ، مسعود زنده روح کرمانی همچنین از پایان یافتن مهلت ارسال آثار به دبیرخانه نخستین جشنواره تجسمی فجر تا پایان امروز جمعه خبر داده است.
وی درباره آمار شرکت‌کنندگان در بخش‌های مختلف این جشنواره نیز گفته است در بخش نقاشی حدود 650 هنرمند با 2500 اثر، در بخش پوستر 250 هنرمند با 1200 اثر، در بخش عکس 300 هنرمند با 1500 اثر، در بخش کاریکاتور 60 هنرمند با 250 اثر و در بخش مجسمه‌سازی 100 هنرمند با 300 اثر شرکت کرده‌اند.
دبیر اجرایی این جشنواره با تأکید بر این که امروز آخرین مهلت ارسال آثار به جشنواره است، گفت: امروز ساعت 17 مهلت ارسال آثار به جشنواره در بخش‌های مختلف به پایان می‌رسد و تنها در بخش مجسمه‌سازی، متقاضیان می‌توانند آثارشان را تا 25 دی‌ماه به دبیرخانه ارسال کنند.
زنده‌روح کرمانی با اشاره به حجم آثار ارسالی و ا ستقبال چشمگیر هنرمندان برای شرکت درجشنواره گفت: حجم بسیاری از آثار ارسالی از شهرستان‌ها به تهران ارسال شده اما هنوز به دبیرخانه نرسیده است که با اضافه شدن این آثار، آمار آثار ارسالی افزایش چشمگیرتری خواهد یافت و انتظار داریم که حدود 7 تا 8 هزار اثر از بیش از 2000 هنرمند را در بخش‌های مختلف جشنواره داشته باشیم که در این شرایط باید علاوه بر مکان‌های نمایش‌آثار افزوده شود.
وی اضافه کرد: برای متقاضیان شهرستانی نیز امروز آخرین مهلت ارسال آثار است و آثاری که بعد از امروز به دست ما برسد به تاریخ ارسال اثر توجه خواهیم داشت.
نخستین جشنواره هنرهای تجسمی فجر در بخش‌های نقاشی، پوستر، مجسمه‌سازی، کاریکاتور، خوشنویسی با موضوع «امید به آینده» از 12 تا 22 بهمن‌ماه سال جاری در موزه هنرهای معاصر تهران، فرهنگسرای نیاوران و موزه فرهنگی و هنری آزادی برگزار می‌شود.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

عکس‌ها و نقاشی‌های مریم خزاعی در نمایشگاه «گذر لحظه و من»

خبرگزاری فارس: نقاشی‌ها و عکاسی‌های مریم خزاعی در نمایشگاهی با عنوان «گذر لحظه و من» در نگارخانه آریا به نمایش در می‌آید.


به گزارش خبرگزاری فارس، این نمایشگاه قرار است کار خود را از شنبه 21 دی آغاز کند و تا 30 دی نیز برپا باشد.
خزاعی در این نمایشگاه به موضوع انسان و جست‌وجوی او درباره زندگی و مرگ که آن‌ها را در فضایی خاص خود تصویر کرده است، می‌پردازد.
در نمایشگاه «گذر لحظه و من» 30 تابلو از عکس‌ها و نقاشی‌های وی به نمایش در می‌آید.
وی پیش از این نیز از سال 1363 نمایشگاه‌های متعددی در داخل و خارج از ایران به صورت گروهی و انفرادی برپا کرده است.
آثار وی در نمایشگاه‌های انفرادی در کشورهای فنلاند، کانادا، بلژیک، ژاپن، انگلستان، آمریکا و مرکز یونسکو در پاریس نمایش داده شده است.
خزاعی همچنین برنده دوازدهمین بینال طراحی از کلیولند انگلستان بوده است.
نگارخانه آریا در خیابان ولیعصر، بالاتر از خیابان شهید بهشتی، کوچه زرین، شماره 11 قرار دارد و نمایشگاه برای بازدید از ساعت 16 تا 20 باز است.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

هارمونی رنگ در لباس و محیط پیرامون مهمترین هدف ما از کنار هم گذاشتن و ست کردن لباسهای مختلف، ایجاد هارمونی و هماهنگی است. هارمونی چیزی است که خوشایندِ چشم بیننده باشد و حس نظم و توازن را به فرد القاء کند. اگر چیزی فاقد هماهنگی و هارمونی لازم باشد، خسته کننده و آشفته به نظر خواهد آمد. در یک حالت این تجربه ی دیداری آنقدر ملایم و یکنواخت می شود که بیننده را درگیر نمی کند. مغز انسان اطلاعات با قدرت انگیزش پایین را رد می کند، مثل مجموعه های تک رنگ با بافت و طرح یکسان. در حالت دیگر، تجربه ی دیداری آنقدر تکرار شونده و خسته کننده می شود که بیننده طاقت نگاه کردن به آن را نخواهد داشت. مغز انسان چیزی را که قادر به تعدیل و فهم آن نباشد، مثل چهار طرح و رنگ متناقض و متضاد در یک مجموعه، را پس زده و رد میکند. به طور خلاصه، یکپارچگی بیش از حد باعث انگیزش بسیار پایین و پیچیدگی افراطی نیز باعث انگیزش بیش از حد خواهد شد. در این میان، هارمونی و هماهنگی تعادل پویا خواهد بود.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

رنگ آمیزی در میان مردم فلات ایران سابقه ای دراز دارد. «گل اخرا»ی سرخ و زردی که در باستان به کار تهیه ظروف سفالین می رفته، و یا گل تیره ای که از آن ظرف سفالی یکپارچه سیاه می ساخته اند، چشم جماعات اولیه را با ظروف یکپارچه رنگین طبیعی آشنا کرده بود.
خاصه آنکه با استفاده از آتش، ظروف گلی پخته به صورت سفال درمی آمده و در مجاورت درجات مختلف حرارت آفتاب و آتش، کم رنگ و پررنگ می شده است و رنگ آمیزی جدیدی در برابر چشمان مردم قرار می گرفته و الهام بخش سلیقه ها می گردیده است. شاید برخورد به گیاهانی که دارای مواد و مایعات رنگین بوده اند، یکی از وسایل رنگ آمیزی پاره ای از لوازم زندگانی (چون رنگین کردن بافته های اولیه) بوده باشد.
برخورد به خاک های معدنی «گچ و آهک» و همچنین گل اخرای قرمز که با آنها دیوار کومه ها را می آلودند و آنها را سفید یا قرمز می نمودند، احتمالاً شروع رنگ آمیزی بوده باشد که دیرتر زمینه وسیعی یافته است. آثار رنگین زیادی از دوره ماقبل تاریخ در دست نیست ولی با توجه به تاریخ تمدن و آشنایی با ویژگی های جوامع بدوی می توان علاقه نخستین جماعات را به خودآرایی (به کمک رنگ) دریافت. علاقه آدمی به رنگ آمیزی نه تنها در زمان زندگی او بوده بلکه تن و روی مردگان خود را نیز با «گل اخرا» زینت می بخشیدند و آنان را هرچه شکوهمندتر به جهان دیگر می فرستادند.
بعید نیست که روی رغبت خاص جماعات بدوی به رنگ آمیزی لوازم زندگانی و همچنین خودآرایی به وسیله رنگ که جنبه خوشایندی و تشریفاتی و ابراز تشخص داشته یک قسمت عمده کوشش آنان، در راه به دست آوردن مواد رنگین صرف شده باشد.
چند وقت طول کشید تا توفیقی در این راه حاصل شد معلوم نیست. زیرا برخورد تصادفی به ماده رنگین گیاهی یا معدنی و دانستن این که عصاره برگ ویج و پوست انار رنگی در زمینه زرد می دهند و عصاره گیاه اسکوتی زرد لیمویی خوشرنگ به دست می دهد یا از برگ درختان کول رنگ مشکی روشن و از پوست تنه درخت گردو، رنگ مشکی خوشرنگ به دست می آید، یا گیاهانی که بر سر خود قرمز دانه دارند و رنگ قرمز آنها در مجاورت هوا و آفتاب تیره می شود و یا برخورد به سنگ منگنز و دریافت خاصیت رنگ آن که مخلوطش با آب و رسیدن گرما به آن، رنگ تیره ای به دست می دهد. قاعدتاً با دنیای آن روز، وقت زیادی برای تجربه اندوختن لازم داشته است.
برخورد آنان به براده های فلزات (که احیاناً در دسترس آنان بوده) چون مس، قلع، سرب، کبالت و سنگ لاجورد) و سنگ چخماق و... و اندیشمندی در اینکه می توان براده ها را زینت بخشیده و آنها را هرچه شکوهمندتر به صورت نرم با سنگ سائیده و آنها را خمیرمایه کرده به کار برد، برداشت های اولیه برای تهیه رنگ های لعابی بود که در هزاره سوم پیش از میلاد در ایران به ثمر رسیده است.
بهره گیری از رنگ به صورت عملی در هنر ایران از سفال های آن دوران تا به امروز، همچنان در مسیرهای گوناگونی دنبال شده است. در دوره ایران باستان هنرمند در بکاربردن رنگ دقت داشته و رنگ را بیهوده و بی جا به کار نمی برده است و کوشش داشته است که به وسیله رنگ در هنر خود هماهنگی به وجود آورد. گرچه هنرمند در گزینش رنگ کاملاً آزاد بوده ولی هیچ گاه در به کار بردن رنگ پذیرش های اصولی را زیر پا نمی گذاشته و اگر هم در به کار بردن رنگ تغییری می داده، این تغییر از گروه آن رنگ ها بیرون نمی رفته است.
بدین گونه رنگ در هنر ایرانی جلوه ای خاص و مقامی ارزشمند داشته و دارد. هنرمند ایرانی، در دوره های رواج هنرها، در گزینش رنگ دقت و سلیقه ای خاص به کار برده و می شود گفت که بیشتر هنرمندان سرزمین ما، رنگ را آگاهانه برگزیده اند و می دانسته اند که کدام رنگ را در کجا به کار ببرند حتی در بعضی دوره ها، پاره ای از هنرمندان در آثار خود از رنگ های غیرعادی استفاده کرده اند که البته گاهی همین گزینش های غیرعادی، زیبایی خاصی به آثار هنری داده و گذشته از آن باعث شناسایی راحت و آسوده این آثار شده است.
برای ساختن رنگ تا 1590 میلادی (998هـ.ق) از سفیده تخم مرغ و پس از آن از صمغ، به عنوان بست (چسب) استفاده می شده است. به احتمال زیاد، ترکیب این گونه مواد با یکدیگر بوده است که لایه های سخت و شکننده نگاره های نخستین را سبب شده است. بعدها به علت مراوده نگارگران ایرانی با اروپائیان از صمغ عربی به عنوان نسبت استفاده شد. صمغ عربی نه تنها قشر رنگ را سبک تر ساخت بلکه رنگ استحکام بیشتری یافت و کیفیت مات آن در مقایسه با نگاره های دوره های قبل فزونی یافت.
سیر تحول تکمیلی استفاده از رنگ از آن زمان تا به امروز که بیش از ده هزار رنگ در امور بازرگانی صنعتی و هنری می توان نام برد همچنان ادامه دارد.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

به وبلاگ جدید من که اونم تقریبا هنریه ولی با یه موضوع دیگه سر بزنین   خوشحال میشم        www.shamim87.persianblog.ir

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

 

چه صدف‌ها که به دریای وجود

سینه‌هاشان ز گهر خالی بود!

 

ننگ نشناخته از بی‌هنری

شرم ناکرده از این بی‌گهری

 

سوی هر درگهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز...

 

زندگی – دشمن دیرینة من-

چنگ انداخته در سینة من

 

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینة تنگ

 

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه کوبیده به سنگ!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |

مادیگلیانی، نقاش ایتالیایی

مادیگلیانی - نقاشی اثر النا پاولوسکی

- شب همگی به خیر!
جمعیت به سمت در کافه برگشت و یکصدا جواب داد: شب به خیر!
- امشب شب زیباییست... من در خیابان های پاریس راه می رفتم... از دور در روشنایی پلی دیدم...
مرد در حالیکه که با لبخند برای همه حرف می زد به کمرش قوس های کوچک و آرامی می داد و دست هایش همگام با آن دور می گرفت... پایش را روی یک صندلی خالی گذاشت و روی میز رفت...
به سوی پل رفتم... اما هیچ پلی آنجا نبود...پس برگشتم... و چمدانم را که پر از عشق بود برای شما آوردم... برای همه شما...
در دستش یک عالمه گُل بود. جمعیت متبسم، لبخند مهرانگیزشان را نثار او می کردند، آن گونه که می شد فهمید چقدر این نقاش ایتالیایی ِ ساکن ِ پاریس را دوست دارند... مادیگلیانی گل ها را به سوی جمعیت پرتاب کرد. پس از گلباران از کنار پایش بطری ودکایی برداشت و سر کشید... از میز پایین آمد و به سمت دختر خندانی که گوشه کافه ایستاده بود رفت... آخرین گلی را که برایش مانده بود به او داد و مهرمندانه گفت: زیبایی در آیینه رخسار یک زن است...
کمی آن سو تر نقاش دیگری نشسته بود و با نگاه بی مفهومی به حرکات مادیگلیانی نگاه می کرد. شام گران قیمتش را خورده بود و سیگار برگ گران قیمتش را دود می کرد. پیکاسوی ثروتمند حرکات مادیگلیانی فقیر را با چشمهایش دنبال می کرد...

***

خانه غمگین و سرد بود. از پشت درزهای پرده نور نارنجی رنگ غروب تابیده بود روی آیینه ای که روی میز قرار داشت و از آنجا جهش کرده بود روی رختخواب ِ ژان...
ژان رو به روی آیینه نشسته بود و موهای بلوطی رنگش از کنار صورت باریکش روی شانه های کوچکش ریخته بود. به چشم های خودش خیره شده بود. انگار می خواست با خودش حرف بزند. بالاخره به حرف آمد: ((من... ژان... همسر آمدئو مادیگلیانی هستم... همسر که نه... فقط از او یک بچه دارم))...
بغض امانش نداد و با گریه ادامه داد: ((کجایی مادی؟... کجایی مادی من؟...))
از کنار گونه اش قطره اشکی روی به سمت لبهایش پا به فرار گذاشت...

***

ژان - نقاشی اثر مادیگلیانینشست رو به روی من. گردنش را کمی خم کرد و قیافه معصومانه ای به خود گرفت... گردنم را کمی خم کردم، خیلی ناچیز، او می خواست از چهره من نقاشی کند... می خواستم از چهره او نقاشی کنم. به ترکیب صورتش نگاه می کردم. رسیدم به چشم هایش. خواستم رنگ را روی بوم بگذارم. نمی شد. دستم پیش نمی رفت. چشم های ژان کشیدنی نبود... مادیگلیانی هیچی نمی کشید. من بی حرکت نشسته بودم به انتظار اینکه یک لحظه در چشم های من نگاه کند... نمی توانستم در چشم هایش نگاه کنم. دست آخر سیگارم را روی تکه چوب کنار دستم خاموش کردم و از بطری بغل دستم گلویی تر کردم. با یک دست پایه بوم را به سمت ژان برگرداندم... با یک دستش بوم را به سمت من برگرداند، من بودم ، اما بدون چشم، چیزی نپرسیدم. دست آخر مادیگلیانی خیلی آرام بی آنکه به من نگاه کند گفت: وقتی با روحت آشنا شدم چشم هاتو نقاشی می کنم... و رفت... و رفتم...

***

اشک ها از روی صورت ژان که هنوز جلوی آیینه نشسته بود سرازیر می شدند. بعضی ها با تقلا از روی چانه ژان فرو می افتادند و بعضی ها هم روی گلوی ژان سر می خوردند و پایین می رفتند و این پایین رفتنشان انگار دست نوازش کشیدنی بود از روی شوق و ذوق... مثل قطره های باران ِ کم رمق و لطیف بهاری که خوشحال از فرود آمدن روی ساقه گل، آن را نوازش می کنند و می سُرند...
ژان گریه می کرد. مادیگلیانی دیگر پیش او نمی آمد... از اطاق دیگر صدای گریه نوزادی بلند شد. ژان انگشت های باریکش را روی صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد. زیر لب نجوا کرد: ((مادی... تو باید بچه خودتو ببینی...)) و به سراغ نوزاد رفت...

***
نقاشی اثر مادیگلیانی

مادیگلیانی برگشته است...
یک نوزاد تازه روییده روی دست های استوار پدرش... آرام می خوابد... دست هایی که اگر به لطافت دست های مادر نباشد اما بسیار امن و آرامش بخش است... مادیگلیانی کودکش را در آغوش گرفته است... ژان نزدیک آمد... دست روی شانه مادیگلیانی گذاشت... مادی برگشت و دست ژان را بوسید...

***

از چهره مدیر فروش نقاشی هایم باید چه چیزی را حدس بزنم... آه... نمی توانم بفهمم... آیا او واقعاً به فکر فروش تابلوهای من هست یا نه؟... اگر هست پس چرا از من تابلویی نمی فروشد؟... اگر نیست پس چرا مرا رها نمی کند؟... شاید او یک احمق بی عرضه وفادار باشد... اما وفاداری به چه درد من می خورد... باز هم نمی دانم که آیا او واقعاً به فکر من هست یا نه... خودم چی... به فکر خودم هستم یا نه؟...
- ببین مادی... تو باید توی این نمایشگاه شرکت کنی... تمام پاریس آرزوی این رو داره که پیکاسو و مادیگلیانی با هم رقابت کنند...
مادیگلیانی ته سیگارش را خاموش کرد و بطری ودکا را از جیب کتش بیرون آورد و سر کشید...
- آه مادی... تو رو به خدا لااقل این قدر مشروب نخور... مگه یادت رفته دکتر بهت گفت اگه این جوری سیگار بکشی و مشروب بخوری تا آخر امسال هم زنده نمی مونی... تو هنوز خیلی جوونی مادی... لااقل به ژان فکر کن... به بچه ات...
مادیگلیانی به سمت مدیر برنامه هایش برگشت... به سمت او برگشتم، نگاهش کردم... نگاهم کرد، انگشت اشاره اش را آرام روی بینی اش گذاشت و به سکوت اشاره کرد... ساکتش کردم... ساکت شدم، من نمی توانستم مادیگلیانی را عوض کنم، پس سعی کردم فقط مواظبش باشم، و البته برای شرکت در مسابقه ترغیبش کنم...
پاریس... پاریس زیبا... مادیگلیانی مست و تلو تلو خوران به خانه بی در و پیکرش می رسد... روی زمین می افتد و می خوابد... خوابیدم روی زمین، به ژان فکر می کردم... داشتم به مادی فکر می کردم، من باید مادی رو به شرکت در مسابقه نقاشی ترغیب می کردم، این تنها شانس مادیگلیانی بود، و گرنه... می مرد... احساس می کردم به مرگ نزدیک ام، می خواستم برای ژان و کودکم چیزی باقی گذاشته باشم، ولی چیزی نداشتم... من یک نقاش فقیر بودم...

***

جمعیت کافه به سمت در برگشت. تازه وارد مرد آشنای همیشگی بود اما بدون سلام... بدون لبخند... بدون چمدانی از عشق...
پشت بهترین میز کافه پیکاسوی معروف نشسته بود و به پیپش پُک های تمسخر آمیز می زد. مادیگلیانی جلو آمد. چشم در چشم پیکاسو دوخت. بی آنکه جهت نگاهش را برگرداند دست برد به سمت میزی که نزدیکش بود و بطری ودکا را برداشت و سر کشید. بطری را پایین آورد و به سمت پیکاسو گرفت. گویی به مبارزه دعوتش می کرد. پیکاسو پوزخند زد. مادیگلیانی همچون همیشه با حرکات موزونش قدمی به جلو گذاشت. دست به جیب جلیقه قهوه ای مندرسش برد و مداد کوچکی بیرون آورد. برگشت به سمت کاغذی که روی تابلوی اعلانات چسبیده بود و زیر اسامی شرکت کنندگان در مسابقه نقاشی نوشت: مادیگلیانی...
برگشت به سمت پیکاسو. لبخند زد و دست هایش را از هم باز کرد. دست هایش مبارزه طلب بود و چشم هایش قهر انگیز... پیکاسو پیپش را روی میز گذاشت و بلند شد. به طرف مادیگلیانی رفت. دو نقاش بزرگ پاریس روبه روی هم قرار گرفتند. پیکاسو دستش را به سمت جیب مادیگلیانی برد، مداد را برداشت و زیر اسامی شرکت کنندگان، زیر اسم مادیگلیانی نوشت: پیکاسو...
به سمت مادیگلیانی برگشت. نقاش فقیر لبخند زد. بطری ودکا را به هوا پرتاب کرد و بی آنکه در پی بازگرفتنش باشد از کافه خارج شد. پیکاسو بطری را روی هوا گرفت... جمعیت کافه از خوشحالی فریاد کشیدند و خندیدند... مسابقه آغاز شده بود...
سوئین... دیه گو ریورا... کسلینگ... اوتریلو... پیکاسو... مادیگلیانی... همگی دست به کار شدند... مسابقه بزرگی است...

***

زمستان سرد پاریس... تالار گرم نمایشگاه بزرگ نقاشی
خانم ها... آقایان... لطفاً توجه کنید... پرده برداری از نقاشی ها آغاز می شود...
در میان جمعیت ِحاضر، من و کودکم به انتظار مادیگلیانی بزرگ ایستاده ایم، کجایی مادی من؟ چرا این قدر دیر کرده ای؟...
خانم ها و آقایان، تابلوی آقای سوئین...
پرده فرو افتاد... جمعیت دست زدند
من امشب پولدار می شوم... مادیگلیانی در میکده ای به انتظار شروع مسابقه نشسته است... کمی دیر کرده ای مادیگلیانی... مسابقه شروع شده است... لطفاً یک گیلاس دیگه... تو مطمئنی که پول مشروبت رو می دی؟... تا حالا پونزده گیلاس ودکا خوردی... من امشب پولدار می شم... یکی دیگه بریز...
کجایی مادی من؟...
...
تابلوی دیه گو ریورا... عنوان: مکزیک
... در میان تشویق جمعیت حاضر دیه گو ریورا غرق در تابلوی خودش شده بود...
خبری از مادیگلیانی نیست...
یه گیلاس دیگه... پیرمرد عرق فروش پوزخندی زد و لیوان را پر کرد... مادیگلیانی نگاهی به ساعت انداخت، کلاهش را به سر گذاشت و راه افتاد... حسابی دیر شده... نباید این قدر مشروب می خوردم... الان میام ژان... الان میام...
کجایی مادی من؟...
پیرمرد عرق فروش به دو نفری که پشت میز بودند اشاره کرد... دو مرد قلچماق به دنبال مادیگلیانی به راه افتادند... او پول مشروبش را نداده بود... مادیگلیانی پولی نداشت...
...
تابلوی آقای کسلینگ... عنوان: وحشت...
تشویق... کسلینگ می خندد... سوئین عربده می کشد... مادیگلیانی هنوز نیامده است...
دو مرد قلچماق به مادیگلیانی رسیدند... اولی او را با دست پس کشید و دومی با چوب ضربه ای به کتفش زد... خون روی زمین برف آلود پاریس پاشیده شد...
...
تابلوی بعد... تابلوی آقای اوتریلو... وحشت...
اوتریلو دست ها را به زیر کتف برده بود و با لبخند سبیلش را می جوید... ژان با سینه ای پر از دلهره کودکش را تکان می داد و به انتظار مادیگلیانی بود...
ضربه چوب... سر مادیگلیانی شکست... توی جیب هایش را بگرد... اَه... مفلس عوضی هیچی توی جیب هایش ندارد...
...
تابلوی بعد... پابلو پیکاسو... عنوان: مادیگلیانی...

مادیگلیانی - نقاشی اثر پیکاسو

پرده از روی تابلوی بزرگ کنار رفت و نقاشی پیکاسو پدیدار شد... خطوط درهم و بر هم جدیدی در نقاشی پیکاسو شکل گرفته بود... نبوغ بدیع و بی نظیر پیکاسو در ترسیم چهره مادیگلیانی حضار را به وجد آورد...
...
مادی، کجایی... همین جام ژان، الان می آم، الان می آم...
لگدی حواله شکم مادیگلیانی شد... خون بالا آورد...
...
تابلوی پایانی... آمدئو مادیگلیانی... عنوان: ژان...

ژان - نقاشی اثر مادیگلیانی

پرده پایین رفت... چره ژان با لباس آبی پدیدار شد... دست ها را به دور شکم برده بود و معصومانه نگاه می کرد... نگاه ها به سمت نقاشی بود و نقاش چشم های همسرش را زیبا کشیده بود... وقتی با روحت آشنا شدم چشم هاتو نقاشی می کنم...
...
پیکاسو دست هایش را بالا آورد... شروع به دست زدن کرد... جمعیت با او همراه شد... گریه امان ژان را بریده بود... جمعیت یک لحظه از تشویق مادیگلیانی دست بر نمی داشت... اما... مادیگلیانی... مرده بود...
...
شب هنگام... دختری با لباس آبی... با چشم هایی زیبا تر از تصور هر کس... خود را از لبه پنجره به میان حیاط پرت کرد... اثر اندام باریکش روی برف حیاط به جا ماند... ژان طاقت دوری مادیگلیانی را نداشت...
...
پیرمرد بی مو... نگاهی به دیوار اطاقش انداخت... کوبیسم پیکاسو جهان را تکان داده بود... پیکاسوی رو به مرگ چشم گرداند روی نقاشی ها و گذشت و گذشت... تا رسید به نقاشی که از چهره مادیگلیانی کشیده بود... نقاشی بزرگی روی دیوار بود... خواست با خودش چیزی بگوید اما انگار کلمات توی گلوی نقاش بزرگ گیر کرده بود... چشم ها را بست... آرام گفت: مادیگلیانی... و مرد...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط شمیم محمودزاده نظرات () |


Design By : Night Skin